الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
342
إحياء علوم الدين ( فارسى )
غنىّ و لا فقير الاّ ودّ يوم القيامة انّه كان أوتي قوتا في الدّنيا ، اى ، هيچ توانگر و درويشى نباشد كه نه دوست دارد روز قيامت كه او را در دنيا قوتى اندك داده شدى . و حق تعالى به اسماعيل - عليه السلام - وحى فرستاد كه مرا نزديك شكسته دلان طلب كن . گفت : ايشان كياناند ؟ گفت : درويشان صادق . و پيغامبر - عليه الصلاة و السلام - گفت : لا احد افضل من الفقير إذا كان راضيا ، اى ، هيچ كس فاضلتر از درويش نباشد اگر راضى بود . و گفت - صلى اللّه عليه و سلم : يقول اللّه تعالى يوم القيامة اين صفوتي من خلقى فيقول الملائكة من هم يا ربّنا ؟ فيقول فقراء المسلمين القانعون بعطائى الرّاضون بقدري أدخلوهم الجنّة فيدخلونها و يأكلون و يشربون و الناس في الحساب يتردّدون ، اى ، خداى تعالى روز [ 257 ] قيامت گويد : كجااند گزيدگان من از خلق من ؟ پس فريشتگان گويند : اى پروردگار ما ، ايشان كياناند ؟ گويد : درويشان مسلمان كه خرسندند به عطاى من و خشنودند از قدر من ، ايشان را در بهشت بريد . پس در بهشت برده شوند ، و بخورند و بياشامند و « 24 » مردمان در حساب مىگردند . پس اين در قانع و راضى آمده است . و اما فضل زاهد در شطر دوم از كتاب ياد خواهيم كرد . و اما آثار در قناعت و رضا بسيار است ، و پوشيده نيست كه قناعت ضد طمع است . و عمر - رضى اللّه عنه - گفت كه طمع درويشى است و نوميدى توانگرى ، و كسى كه نوميد شود از آن چه در دست مردمان است و قناعت كند ، از ايشان بى نياز باشد . و ابن مسعود گفت : هيچ روزى نيست كه نه فريشتهاى از زير عرش ندا كند كه اى پسر آدم ، اندكى كه بس كند به از بسيارى كه تو را طاغى گرداند . و أبو دردا گفت : هيچ كس نيست كه نه در عقل او نقصان است ، چه زيادت دنيا چون به دو رسد شاد و خوشدل شود ، و « 25 » شب و روز پيوسته در هدم عمر اويند از آن تنگدل نگردد ، اى پسر آدم ، اى مرحوم ، افزونى مال چه سود دارد چون عمر نقصان پذيرد ؟ و حكيمى را پرسيدند كه توانگرى چيست ؟ گفت : كمى آرزوى تو ، و خشنودى تو بدانچه بسنده باشد تو را . و إبراهيم بن ادهم در خراسان از اهل نعمت بود ، روزى در اثناى آن چه از كوشك خود مىنگريست مردى را ديد پيش در كوشك گردهاى به دست گرفته مىخورد و چون بخورد بخفت ، پس غلامى را گفت : چون بيدار شود او را بر من آر . چون بياورد ، إبراهيم گفت : گرسنه بودى اى مرد كه گرده بخوردى ؟ گفت : آرى . گفت : سير شدى ؟ گفت : آرى . گفت : پس خوش بخفتى ؟ گفت : آرى . پس إبراهيم در نفس خود « 26 » گفت : پس من اكنون اين دنيا را چه مىكنم و نفس بدين قدر قانع است ؟ و مردى بر عامر بن عبد قيس گذشت و او نمك و تره مىخورد ، گفت : يا عبد اللّه از دنيا بدين راضى شدهاى ؟ گفت : بنمايم تو را كسى كه به كم از اين راضى شده است ؟ گفت :
--> ( 24 ) در حالى كه . ( 25 ) در حالى كه . ( 26 ) نفس خود ، خود .